Monday, October 25, 2010

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش


دوسـتان عزیز:
نامه ای که در زیر میخوانید از سر دلتنگی توسط یک زن ایرانی نگاشته
شده. هر چند نکات مورد اشاره در این نامه ممکن است تا اندازه ای هم
گزافه آمیز باشد، اما واقعیتهای تلخی در آن ذکر شده که اندیشه برانگیز است.


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!"
در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

مردی به من نشان بده تا "روز مرد" را به او تبریک بگویم!

Wednesday, October 20, 2010

مراسم خاكسپاري خانم مرضيه

مراسم خاكسپاري خانم مرضيه

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بردل

مرضیه عزیز درقلب همه ایرانی ها تا ابد خواهی ماند مرضیه عزیز متاسفم که هموطنانم درداخل ایران نمی توانند ترا درآخرین دیدار تا گورستان همراهمی کنند . نمی توانند شاخه گلی ر ا به رسم سپاسگزاری برگور تو بگذارند و نمیتوانند ترا که گلخانه ای خوشبو و پرطراوت از تاریخ فرهنگ و هنرشان بودی آنگونه که درخور توست تقدیر کنند. متاسفم که تو نیز چون هزاران هزار هنرمند والا و ارزشمند که تن به زیستن و پذیرفتن زشتی ها و پلشتی ها ی حاکمان برایران راندادند درسرزمینی که میهن محبوب تو نیست چهره درخاک کشیدی . متاسفم که دیگر هربار که ترانه های تورا گوش میکنم بیاد می آورم که تو نیستی ودرآخرین ترانه ات ماندگار گشته ای. متاسفم ای بانوی هزارترانه که درگذشتی و دیگر برلبانت ترانه ای زمینی جاری نخواهد شد . اما صدای تو چون شعله های سرخ آفتاب برشاخه های همه درختان باغ های میهن چون سینه سرخ ها خواهد خواند و خواهد خواند تا به ابد . گور تو بیشک لوحی از تاریخ وطن خواهد شد وبوسه گاه دوستداران فرهنگ و زیبایی و موسیقی .ونمادی از آنچه که ایرانیان به آن افتخار میکنند یعنی تاریخی سرشار از لطافت و زیبایی و انسانیت. .

Wednesday, October 06, 2010

اون شب که بارون اومد - برای شیوا

روز جهانی علیه اعدام



ز همه درآمدهای نفتی فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد


از همه درآمدهای نفتی فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد



سایت مدرسه فمینیستی
فرزانه روستایی
سهیلا قدیری دیروز به دار آویخته شد، او تجسم بی پناهترین شهروند ایرانی بود

تابان نت: سهيلا قديري تنهاترين و بي پناه ترين ايراني که زندان هاي کشور تاکنون به خود ديده، ديروز اعدام شد. نه کسي را داشت که براي اعدام نشدنش به دادستان التماس کند و نه حتي بيرون در زندان اوين کسي منتظر بود تا انجام اعدام را به اطلاعش برسانند. کسي بدن بي جان او را تحويل نمي گيرد و هيچ ختمي به خاطر او برگزار نمي شود. از همه درآمدهاي نفتي کشور فقط چند متر طناب نصيب گردن او شد و از 70 ميليون جمعيت ايران تنها کسي که به او محبت کرد، سربازي بود که دلش آمد صندلي را از زير پاي سهيلا بکشد و به 16 سال بي پناهي و فقر و آوارگي او پايان دهد و او را روانه آن دنيا کرد که مامن زجرکشيدگان و بي پناهان و راه به جايي نبردگان است.

سهيلا 16 سال پيش از خانواده يي که هيچ سرمايه مادي و فرهنگي نداشت تا خوب و بد را به او بياموزد، فرار کرد و ميهمان پارک هاي ميدان تجريش شد. حال او يک دختر شهرستاني يا دهاتي با لهجه کردي و لباس هايي بود که به سادگي مي شد دريافت به شمال تهران تعلق ندارد و از اينجا بود که ميهمان ثابت گرسنگي و سرماي زمستان و گرماي تابستان و نگاه کثيف و هرزه رهگذران شد.پس از سال ها آوارگي در حالي که فرزند ناخواسته يي را حمل مي کرد، از سوي پليس دستگير شد و براي اولين بار در زير سقف بازداشتگاه احساس خانه و مامن داشتن را تجربه کرد. به گفته خودش کودک پنج روزه اش را کشت چون تحمل سختي و گرسنگي و آوارگي کشيدن فرزند دلبندش را نداشت.

وقتي وکيل در جلسه دادگاه از او مي خواهد که بگويد «دچار جنون شده بودم فرزندم را کشتم»، زير بار نرفت و باز تاکيد کرد من عاشق کودکم بودم زيرا به غير از او کسي را نداشتم ولي نمي خواستم فرزند يک مرد معتاد و يک زن ولگرد بي پناه به روزگار من دچار شود. منطق زن فقيري که در دادگاه تکرار مي کرد من روي سنگفرش هاي خيابان و زير باران بزرگ شده ام، آن کودک بي پناه تر از مادرش را به کام مرگ کشاند و پس از دو سال مادرش نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد.

اعدام بي پناه ترين ايراني اين سوال را مطرح مي کند که گناه ولگردي و هرزگي يک انسان فقير و بي پناه و راه گم کرده بزرگ تر است يا گناه جامعه ثروتمندي که براي فنا نشدن امثال سهيلا اقدامي نمي کند. قبح فسق و فجور سهيلا زشت تر است يا اينکه کسي در مناطق شمال تهران از شدت گرسنگي به تن فروشي روي آورد. و در نهايت وجود امثال سهيلاي ولگرد و قاتل براي يک جامعه پرادعا و پر از مراسم پرريخت و پاش زشت تر است يا بي تفاوتي نسبت به اينکه در لابه لاي کوچه پس کوچه هاي حوالي ميدان تجريش، انساني در اثر سرماي دي و بهمن چنان به خود بلرزد که براي نمردن از سرما و گرم شدن، هر شب را در خانه يي سپري کند. حال که از فقر و بي پناهي و به تعبير برخي، استضعاف امثال سهيلا احساس گناه نکرديم، از گرسنه ماندن او در خيابان هاي پر از رستوران تجريش شرمنده نشديم، و از اينکه جايي را نداشته تا شب هاي زمستان را در آن سپري کند. فرجام سهيلا قديري و کودک پنج روزه اش ثمره يک بي عدالتي و يک ظلم غدار اجتماعي است که براي سر و سامان و پناه دادن به امثال سهيلا چاره يي نينديشيده. اگر نگاه سنتي خشن و بي عاطفه سياه و سفيد جامعه خود را به تجربه ديگر جوامع متوجه کنيم، درمي يابيم بسياري از کشورها راه حل هايي را تجربه کرده اند. کشورهاي اروپايي مراکزي را داير کرده اند که هدف از سازماندهي آن پناه دادن به کساني است که براي مدت کوتاهي يا اساساً سرپناهي ندارند و بدون سرپناه فنا مي شوند. حتي در کشور ثروتمندي همچون سوئد يا انگليس زناني که در اثر اختلاف خانوادگي از خانه فراري مي شوند به مکان هاي تعريف شده يي هدايت مي شوند تا آرامش بيابند و به زندگي عادي بازگردند.براي جامعه يي که مفتخر است هرساله در مراسم و مناسبت ها تعداد ديگ هاي بار گذاشته شده صدتا صدتا اضافه مي شود و بسياري از نهادها با يکديگر رقابت مي کنند، تامين زندگي دو هزار يا پنج هزار نفر امثال سهيلا هزينه و سازماندهي کمرشکني محسوب نمي شود.

اعدام امثال سهيلا به عنوان نماينده فقيرترين اقشار آسيب پذير که از يکي از دورافتاده ترين شهرهاي غرب کشور به تهران پرتاب شده، کدام حس عدالت طلبي کجاي نظام قضايي ما را اقناع مي کند و پاسخ مي گويد. آيا سهيلا قديري شهروند دارنده شناسنامه کشور ايران به خاطر محروميت و فلاکتي که کشيد و نقل آن، اشک همگان را در دادگاه درآورد بايد غرامت دريافت مي کرد يا حکم اعدام. يک هفتادميليونيوم درآمدهاي نفتي ايران که بالغ بر 735 ميليارد دلار مي شود معادل 10 هزار و پانصد دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. سهم سهيلا به عنوان عضوي از جامعه 70 ميليوني ايران با يک حساب سرانگشتي 10500 دلار يا 10 ميليون و 500 هزار تومان مي شود. در شرايطي که بسياري از اقشار جامعه ايران با تحصيل در آموزش و پرورش و تحصيلات دانشگاهي مجاني و با دريافت يارانه هاي بهداشتي، غذايي و دارويي بسيار بيشتر از 10500 دلار از سهم درآمد نفتي تسهيلات دريافت کرده اند، سهيلا به عنوان شهروند جامعه ايران هيچ گاه امکان بهره مندي از هيچ تسهيلات دولتي و ملي را نداشت. به همين لحاظ سهيلا به عنوان کسي که نتوانست از هيچ امکاناتي بهره مند شود، بايد حداقل 10 ميليون و 500 هزار تومان سهم خود را از درآمدهاي نفتي 30 سال گذشته دريافت مي کرد. و نيز به خاطر محروميت هايي که به آن دچار شد و عقب ماندگي و عقب افتادگي مضاعفي را بر او تحميل کرد، مبالغ ديگري را نيز بايد به عنوان خسارت دريافت مي کرد.

به اين ترتيب سهيلا با داشتن 10 ميليون و 500 هزار تومان امکان آن را داشت تا اتاقي را اجاره کند، کار شرافتمندانه يي را بيابد و شب ها از گرسنگي و زمستان ها از سرما به خود نلرزد. شايد او مي توانست خانواده يي تشکيل دهد و لذت مادر شدن و همسر بودن را تجربه مي کرد و نيز فرصت مي يافت به جاي کشتن فرزند دلبندش با شيرين زباني و شيطنت هاي کودکانه او آرامش يابد. اما سهيلا به جاي آرامش خانواده و همسر و فرزند، در فشار حلقه طناب دار آرام گرفت. حداقل او ديگر گرسنگي نمي کشد، از سرما به خود نمي لرزد و نگاه هاي هرزه را تحمل نمي کند. بي ترديد در رحمت و غفران خداوند رحمان و رحيم آرامش يافته است.








Tuesday, September 21, 2010

«هدیه عروسی مبصر کلاس مدرسه فمینیستی به سوسن خانم و اسمال آقا: شروط ضمن عقد یادت نره!»

نسخه جدید ترانه«سوسن خانم» با عنوان «هدیه عروسی مبصر کلاس مدرسه فمینیستی به سوسن خانم و اسمال آقا: شروط ضمن عقد یادت نره!»

Monday, September 20, 2010

احمدی نژاد نماینده مردم ایران نیست.



فراخوان به حضور احمدی نژاد در 23 و 24 سپتامبر2010 در نشست سالانه سازمان ملل اعتراض کنیم
احمدی نژاد نماینده مردم ایران نیست.
23.9.2010 پنجشنبه
ساعت 18 تا 20
München-Marienplatz
کانون ایرانیان آزادیخواه مونیخ /آلمان




Sunday, September 19, 2010

ستوده شایسته تقدیر است نه تهدید و بازداشت

ستوده شایسته تقدیر است نه تهدید و بازداشت

نه تنها ما که دیوارهای دادگاه‌های انقلاب در بسیاری از شهرهای ایران از یاد نخواهند برد زن کوچک اندامی که راهروهای دادگاه را بارها و بارها بی‌وقفه می‌پیمود تا شاید بتواند حقی از حقوق موکلان خود را بستاند. ما جمعی از موکلان و دوستداران نسرین ستوده که نه تنها موکل او، که همگام او در جنبش زنان یا دیگری فعالیت‌های حقوق بشری بوده‌ایم، در دفاع از وکیل مان به بازداشت و نقض حقوق این مدافع حقوق بشر اعتراض داریم و خواستار آزادی فوری و بی‌قید و شرط او هستیم.
دفاعیه ۳۸ نفر از موکلان از وکیل شان:
ستوده شایسته تقدیر است نه تهدید و بازداشت
تغییر برابری - گرچه فشار بر وکلای مدافع حقوق بشر به اشکال گوناگون – از انحلال کانون های مدافع حقوق بشر گرفته تا لغو پروانه های وکالت و بازداشت آنها – ماجرای تازه ای نیست، گرچه در این سال ها به ویژه یک سال و نیم اخیر، خبر به بند کشیدن آنان که جرمی جز عشق بزرگ شان به انسانیت ندارند، بخشی از اخبار روزمره شده است؛ اما در این میان خبر بازداشت نسرین ستوده تکان دهنده بود. بازداشت ستوده که شجاعت، جسارت و صداقتش در دفاع از حقوق متهمان ستودنی است نه تنها اقدامی غیر قانونی که نشانه بارز نقض حقوق بشر در ایران است.
نسرین ستوده حتی در سال هایی که از دریافت پروانه وکالت محروم بود، با فعالیت های رسانه ای و انتشار مقالات در ترویج گفتمان حقوق بشر در ایران می کوشید. پس از دریافت پروانه وکالت نیز سطح فعالیت های حقوق بشری اش را در سطح گسترده ای ارتقا داد. این فعال جنبش زنان و عضو کانون مدافعان حقوق بشر، از جمله وکلای حق طلبی است که هم دفاع از حقوق شهروندی را به موکلان خود آموزش دادند و هم با فعالیت داوطلبانه و رایگان شان فرهنگ حقوق بشری را که نادر وکلایی چون او پیشه می کنند درجامعه ارتقا دادند.

او از فعالان حقوق کودک و از پیشگامان مبارزه با اعدام کودکان زیر 18 سال در ایران است، هنوز هم در گوشه و کنار ایران می توان بسیاری از این قربانیان خاموش فقر و قوانین ناعادلانه را یافت که وقتی در هزارتوی مشکلات شان حتی از یاد خانواده های خود نیز رفته بودند، ستوده به یادشان بود و برای نجات جانشان کوشید.

ستوده از وکلای پیشگام در دفاع از حقوق کنشگران جنبش زنان و دیگر فعالان مدنی در بند بوده است، آن هم در شرایطی که هر روز دامنه اختیار وکلا را محدودتر می کنند و چه بسیار که به اتهامات واهی به بند می افکنند! بسیاری از موکلان و نزدیکان نسرین ستوده، تلاش های پیگرانه او در جهت استیفای حقوق کنشگران جنبش های اجتماعی را – حتی در شرایط بارداری یا هنگامی که کودک شیرخواری در آغوش داشت – همواره به خاطر دارند. دلنگرانی و پی گیری های مدام او در پرونده های متهمان مدنی و سیاسی دادگاه انقلاب در ذهن همه ما موکلان و دوستداران او نقش بسته است.

نه تنها ما که دیوارهای دادگاه های انقلاب در بسیاری از شهرهای ایران از یاد نخواهند برد زن کوچک اندامی که راهروهای دادگاه را بارها و بارها بی وقفه می پیمود تا شاید بتواند حقی از حقوق موکلان خود را بستاند. ما جمعی از موکلان و دوستداران نسرین ستوده که نه تنها موکل او، که همگام او در جنبش زنان یا دیگری فعالیت های حقوق بشری بوده ایم، در دفاع از وکیل مان به بازداشت و نقض حقوق این مدافع حقوق بشر اعتراض داریم و خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط او هستیم.

امضای موکلان نسرین ستوده :
آرش نصیری اقبالی - آسیه امینی- آیدا سعادت - امیر یعقوبعلی - بهارا بهروان- بهروز علوی- پرستو فروهر - پریسا کاکائی- پروین اردلان- جلوه جواهری- خدیجه مقدم - دلارام علی- رها عسگری زاده - رضوان مقدم- ریحانه جدیدفرد - زارا امجدیان – زهره اسدپور - زینب پیغمبرزاده - سلمان سیما- شیرین عبادی - طلعت تقی نیا - علی اکبر خسروشاهی – علی عبدی - فرناز سیفی - کاوه رضایی - کاوه مظفری- محبوبه حسین زاده - مریم حسین خواه - منصوره شجاعی - مهرنوش اعتمادی- ناهید جعفری - ناهید کشاورز - نجيبه اسدپور- نسیم خسروی مقدم - نفیسه آزاد – نوشین احمدی خراسانی - نیلوفر گلکار- هما مداح

كانون نويسندگان ايران


صمد، چهره‌ی حیرت‌انگیز تعهد

يکشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۰
صمد بهرنگی، داستان‌نویس، منتقد، مترجم، پژوهش‌گر و معلم کودکان، هنگام مرگ در شهریور سال ۱۳۴۷ تنها ۲۹ سال داشت و از عمر ادبی او بیش از ۶-۵ سال نمی‌گذشت. از چاپ نخستین داستان او، تلخون، در سال ۱۳۴۲ که برگرفته از افسانه‌های مردم آذربایجان است، تا آخرین اثرش، ماهی‌سیاه کوچولو، که در سال ۱۳۴۷ به چاپ رسید، پنج سال فاصله است. در همین زمان کوتاه او چندین داستان زیبا برای کودکان، مجموعه‌یی از مقاله‌ها و چند ترجمه و پژوهش در کارنامه‌ی خود ثبت کرد؛ در همان حال که همواره معلم کودکان محروم روستاهای آذربایجان بود.
صمد در اصل نویسنده- معلم بود و آگاهی بخشیدن را هدف اصلی خود می‌دانست؛ چرا که در مقابل جهل و خرافاتِ جان‌سخت و گسترده‌ی دوران که حکومت‌ها و بنیان‌های سنتی نگهبانی می‌کردند چاره را در آگاه کردن کودکان می‌دید. هم از این رو حتی در داستان‌های خود معلمی است که به ترویج علم قلم گردانده است. تلاش‌های صمد در مقام آموزگار، و آثار او، نشان‌گر انسانی است در تب و تابِ انتشارِ آن‌چه می‌داند و سخت بی‌تاب برای روشن ساختن ذهن کودکان و دیگر مخاطبان خود. صمد، در زمانه‌ی بریدنِ زبان‌ها و جلوه‌فروشیِ بی‌مایگان، نه زبان در کام کشیدن را ضامن بقای خویش قرار داد و نه نام-خواهی را هدف خود کرد. چه، به هر نام و به هر جای که توانست نوشت: "ص. آدام"، "ص. قارانقوش"، "چنگیز مرآتی"، "بابک"، "آدی باتمیش"، "داریوش نواب مراغه‌ای"، "افشین پرویزی"، "سولماز"، "داص" و . . . از جمله نام‌های ادبی او است که جان‌پناهی بود برای مصون ماندن از تیغ سانسور و ممنوعیت قلم.
اکنون، در شهریور سال ۱۳۸۹، چهل و دو سال از مرگ صمد بهرنگی می‌گذرد. اما او با دمِ سردِ مرگ خاموش نشد. در نزدیک به نیم قرن پس از او نیز، هر جا و هر زمان که دستگاه سانسور جلوگیری نتوانسته است، آثار او چاپ و منتشر شده و هنوز خواننده دارد؛ و این (به قول خودش) "درخت سنجدِ کج و معوج" هم‌چنان در عرصه‌ی ادبیات کودک ایران سبز و بلند است. البته نباید چندان خشنود و شادمان بود که صمد هنوز یکه‌گی می‌کند در ادبیات کودک ایران. زیرا چون نیک بنگریم به این پرسش تلخ می‌رسیم که دستگاه سانسور و نظارت دولت‌ها در نیم قرن اخیر چه بر سر ادبیات کودک آورده است که در برهوتِ آن، "درخت سنجد"، که صمد باشد، هنوز سرفرازی می‌کند؟
صمد بهرنگی شخصیت‌ها و تیپ‌های تازه‌یی وارد ادبیات کودک ایران کرد که به شناخته‌شده‌ترین نام‌ها بدل شدند: اولدوز، یاشار، کچل کفترباز، ماهی‌سیاه کوچولو، . . . و شگفتا که زیباترین و شناخته‌ترین قهرمان داستان‌های صمد، ماهی‌سیاه کوچولو، بی‌شباهت به خود او نیست. ماهی‌سیاه کوچولو در رودخانه می‌زیست، در رویای دریا سفر کرد و هر جا رسید با جهل و خرافه و پلیدی و ستم جنگید. صمد نیز در رودخانه‌ی ارس غرق شد و روانش به دریای جامعه پیوست. اگر شهریور ۴۷ یادآور صمد بهرنگی و ماهی‌سیاه کوچولو است، شهریور ۶۷ و پیش از آن، دهه‌های ۵۰ و۶۰، یادآور هزاران جوانی است که با داستان‌های صمد بالیدند و در راه دفاع از آزادی و آگاهی خاک‌گیرِ گورستان‌های بی نام و نشان شدند. یادشان پایدار و چهل‌ودومین سالِ درگذشت صمد بهرنگی گرامی باد!

كانون نويسندگان ايران
۲۷ شهریور ۸۹

محکومیت شیوا نظرآهاری به شش سال حبس توام با تبعید


محکومیت شیوا نظرآهاری به شش سال حبس توام با تبعید
خبرگزاری هرانا - شیوا نظرآهاری ،روزنامه نگار و فعال حقوق بشر از سوی قاضی پیرعباسی ،رییس دادگاه شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب به شش سال حبس توام با تبعید در زندان ایذه محکوم شد.

به گزارش کلمه، این حکم صبح امروز در شعبه بیست و شش دادگاه انقلاب تهران به شیوا نظرآهاری ابلاغ شد .وی در فرصت قانونی به حکم صادره اعتراض خواهد کرد.

این فعال حقوق بشر ،۲۶ ساله که نزدیک به یک سال در زندان اوین به سر برد در این دادگاه به اتهام محاربه ، تبانی و اجتماع برعلیه امنیت ملی ، اخلال در نظم عمومی و تبلغ علیه نظام محاکمه شده بود.

شیوا نظرآهاری روزنامه نگار و عضو کمیته گزارشگران حقوق بشر، در دوران حبس خود بیش از ۱۰۰ روز را در سلول‌های انفرادی گذراند.

وی در سال ۸۸ و درست یک روز بعد از انتخابات جنجال برانگیز دهم دستگیر و روانه زندان اوین شد .اما پس از سه ماه با قرار وثیقه دویست میلیون تومانی آزاد شد .اما طولی نکشید که وی بار دیگر در ۲۹ آذرماه وقتی برای شرکت در مراسم تشییع جنازه آیت الله منتظری عازم قم بود دستگیر و زندانی شد.

شیوا نظرآهاری اکنون با تودیع وثیقه ۵۰۰ میلیون تومانی و به صورت موقت آزاد شده است.

در جستجوی کلمه


در جستجوی کلمه

رضا خندان -26 شهریور 1389



مدرسه فمینیستی: ده نفر مامور با چهره و نگاه هایی سرد به مدت 4 ساعت تمام، همزمان دفتر کار و خانه مان را حسابی زیر و رو کردند، همه جا را وجب به وجب گشتند : کمد لباس ها، زیر و روی تخت خواب بچه های خردسال مان، گنجه ها، میزها، قفسه کتابها، درون کشوها، دفاتر حسابداری و یاداشت های کار روزانه، وسایل آشپزخانه، حمام و توالت، لابلای اسباب بازی های کودکان مان، خلاصه همه و همه جا را زیر و رو کردند و با دقت دیدند و پس از 4 ساعت که احتمالا خسته شده بودند خانه و محل کار را به همراه چندین کیسه از لوازم زندگی و کار و کامپیوتر و حتی اسباب بازی بچه هایمان، ترک کردند.

نتیجه این همه جستجوی پر وسواس چه بود؟ آیا گمشده را یافته بودند؟ ... خدا می داند!

روز بعد به همسرم گفتم: راستی تو چه فکر می کنی، این همه مأمور تجسس حقیقتاَ به دنبال چه چیزی بودند که برایش این همه نیرو گذاشتند؟

نسرین در آمد که : نمی دانم. ما که چیزی که به درد آنها بخورد نداریم. واقعا نمی دانم این همه مأمور به دنبال چه می گشتند...

این سؤال که آنها به راستی دنبال چه چیزی بودند ذهنم را رها نمی کرد. شاید اگر می گفتند که در پی چه هستند احتمالا می توانستیم برای شان کاری بکنیم.

نه، آنها احتمالا در پی یافتن مدرکی علیه ما بودند. شایدم دنبال همان بودند که ما و همه به دنبال آن هستیم!

حالا هم که دو هفته است که نسرین را در سلول انفرادی زندانی کرده اند و نیمای کوچک مان مدام بهانه مادرش را می گیرد و مهرآوه دختر خردسالم نیز در این سن و سال کم، سعی می کند غم خود را پنهان نگه دارد و حواس برادر کوچکترش را از نبود مادر، به چیزهای دیگر متوجه کند، و خود من که انگار هر روز نگران تر می شوم، با همه این احوال اما باز هم لحظاتی به موضوع گمشده ی ماموران تجسس فکر می کنم و از خودم می پرسم: آیا چندین کیسه لوازم و خرت و پرت هایی که از محل کار و زندگی ما بردند بالاخره گمشده شان را یافته اند؟ حتما برگ، برگ آن اوراق و لوازم خصوصی مان را زیر و رو کرده اند و فایل ها و احتمالا فایل بازی بچه ها را نیز حسابی جستجو کرده اند ولی دست آخر، آیا آن گمشده شان را پیدا کرده اند؟

البته حدس می زنم که یکی از مأموران، هنگام جستجو، توانسته بود چیزی که دنبالش بودند را بیابد. چیزی که نه در مخفیگاه و پنهان از دیده ها بلکه از قضا روی میز ناهارخوری مقابل چشم همه! آری کنار یک جفت شمعدان با شمع هایی به رنگ سرخ آبی! پس چه نیازی به این همه گشتن و زیر و رو کردن زندگی مردم بود.

مأمور به میز نزدیک شد. دست دراز کرد و کتاب را که معلوم بود تا جایی خوانده شده است برداشت و خیره به جلد آن نگاه کرد. نگاهش عمیق و طولانی بود. این مکث طولانی برای کسی که باید سریع همه چیز را مرور کند البته زمان زیادی بود. کمی به فکر فرو رفت. به نظرم رسید که آن چیز گمشده را یافته است ولی خوشحال به نظر نمی رسید. شاید به همین دلیل، کتاب را که با حروف سبز رنگ و درشت روی جلدش نوشته شده بود «حروف»، به آرامی و پس از آن مکث طولانی بالاخره کنار شمعدان ها قرار داد و رفت.

چه چیزی در آن دیده بود؟ «حروف»؟ آری پیدا کرده بود همان چیزی را که همه به دنبالش هستیم : «کلمه» ! مگر نه این است که «کلمه» از اجتماع حروف تشکیل می شود؟...

چند روز بعد که رفته بود تا پاسخ تک تک کلمه ها را که پیدا کرده بودند بدهد کتاب نیمه تمام همچنان روی میز مانده بود و هر کس می آمد مقاله ای از آن را می خواند تا شاید آن کلمه را پیدا کند. بالاخره چه کسی موفق خواهد شد آن را بیابد؟

... هر دو طرف دنبال آن کلمه هستند. کدامیک زودتر پیدا خواهد کرد؟

Thursday, September 16, 2010

اینجا ایران است، جایی که «مردان دو زنه» بی آبرویند


اینجا ایران است، جایی که «مردان دو زنه» بی آبرویند

شهلا لاهیجی-6 شهریور 1389



مدرسه فمینیستی: اینجا ایران است، کشوری که با وجود گستردگی فرهنگ برابری طلبانه در میان مردم، متاسفانه قانون گذاران و تصمیم گیرندگانش برای سرنوشت همین مردم هنوز ظرفیت ها و موقعیت ممتاز زنان و تحولات عمیق نحوه تفکر مردان نسل جدید کشور را درک نکرده اند و به اقداماتی نظیر تنظیم لایحه به اصطلاح حمایت از خانواده با چنین محتویاتی مبادرت می ورزند.

این جا ایران است، جامعه ای که به گمانم رشد اجتماعی مردم اش، اعم از زن و مرد، بسیار فراتر از محتویات «لایحه حمایت از خانواده» است و به نظر می رسد اساسا طرح چنین لوایحی آن هم در شرایط دشوار و پیچیده کنونی، صرفا در جهت فرافکنی از مسایل مهم دیگری که جامعه امروز ما را گرفتار کرده، مطرح شده است. گویا آقایان و خانم های قانون گذار، فرصت نکرده اند تا کمی به اطراف خود بنگرند و ببینند چگونه مردمی را نمایندگی می کنند.

این جا ایران است، افغانستان نیست، پاکستان هم نیست، کشورهای حاشیه دریای مازندران هم نیست. نمی خواهم درباره سابقه تاریخی و تمدن کهن سال این سرزمین سخن بگویم، تاکیدم بر امروز است، و از این روست که از مجلسیان می پرسم که: آیا به مردم امروز جامعه مان ــ مردمان سال 1389 خورشیدی ــ هیچ نگریسته اید؟ آیا به زنان و مردانی که تنها برای احقاق حق و تحقق دموکراسی برای مردم شان دربندند نگاهی انداخته اید تا دریابید مشکل مرد و زن ایرانی، قانونی کردن ازدواج موقت، یا حق تعدد زوجات برای مردان نیست؟

این جا ایران است، جامعه ای که سال هاست روابط عقب مانده ای هم چون تعدد زوجات را پشت سر گذاشته است. امروز هر زن و مرد ایرانی به این حقیقت زیبا دست یافته که تحقق آزادی، مردم سالاری و در یک جمله «دموکراسی» هرگز تحقق نخواهد یافت مگر با رفع تبعیض از زنان در همه حوزه های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و آموزشی، و نیز با تحولات اساسی و تغییرات بنیادین در قوانین جاری بر مردم که اهم آن، رفع تبعیض های جنسیتی از زنان و نیز تبعیض های قومی، مذهبی و عقیدتی برای تمامی ساکنان این سرزمین از هر قوم و مذهب و با هر باور فکری و عقیدتی است.

این جا ایران است، جایی که نزدیک به 70 درصد از دانشجویان اش را زنان تشکیل می دهند، و از همین روست که در همین جا به کسانی که خود را منتخب مردم می دانند یادآوری می کنیم که سرنوشت انتخابات آینده را نیز به یاد داشته باشند، به یاد بیاورید که نمایندگان زن دوره پنجم مجلس شورای اسلامی در مقطع انتخابات دوره ششم مجلس با چه چالش هایی از سوی جنبش زنان مواجه شدند و چگونه از پاسخگویی بازماندند و نتیجه اش آن شد که نتیجه انتخابات دوره ششم، سند عدم مشروعیت شان شد.

این جا ایران است، کشوری که در آن زنان قدرتمندی زیسته اند و امروز نیز بستر بالیدن زنان قدرتمند است. از همین روست که لازم است به یاد داشته باشیم که قوانین و لوایح و مصوباتی که آیینه تمای نمای نیازهای جامعه اش نباشد، بی آبرو خواهد بود، همانگونه که «مردان دو زنه اش» در جامعه ما بی آبرو هستند و همانگونه که هیچ قاضی شرافتمند و هوشمندی به دختر 9 ساله ای حکم بلوغ نمی دهد و قانون را نادیده می گیرد، امروز نیز دختر 13 ساله را هم آماده سن ازدواج نمی داند چه رسد به کمتر از آن، که درصورت بروز صدمه جسمی، برای شوهرش مجازاتی تعیین کنید.

این جا ایران است، جایی که زنان سرنوشت انتخابات را همواره رقم زده اند، و از همین روست که به آقایان نماینده مجلس هشدار می دهیم اگر نیازمند رأی واقعی از سوی میلیون ها زن و مرد ایرانی هستید کارنامه عملکرد خود را تا این لحظه یک بار دیگر بازنگری کنید. این همه مصیبت پیش روی مردم ماست: خطر جنگ که سرزمین مان را تهدید می کند، تحریم ها که رزق و روزی مردم را از سفره هایشان می رباید، بیکاری که فساد و فحشاء را به سرعت نور در جای جای سرزمین مان می گستراند، و اعتیاد گسترده جوانان _ که نیروی آینده و آینده سازان ایران هستند _ را به ظلمت و مرگ و تباهی می کشاند. حال در میانه این همه رنج های تحمیل شده بر ملت ایران، به جای آن که مجلسیان اش به فکر کاهش آلام مردم باشند، در پی قدم گذاردن در پیچ و خم هزار توی نامفهوم و نامعلوم چیزی به نام قانون حمایت از خانواده هستند که نه خانواده را حمایت می کند و نه بر درد و رنج های مردم مرهمی می گذارد.

این جا ایران است، کشوری که مردمان اش «فراموش نخواهند کرد»، و از همین روست که مجلسیان باید به یاد داشته باشند که تاریخ و مردم درباره شان قضاوت خواهند کرد، همانگونه که درباره گذشتگان قضاوت کرده اند و تاریخ را این بار، مردم خواهند نوشت.... این جا ایران است.

شیوا نظرآهاری آزاد شد


شیوا نظرآهاری آزاد شد


کمیته گزارشگران حقوق بشر-شیوا نظرآهاری دبیر کمیته گزارشگران حقوق بشر دقایقی پیش آزاد شد.

این فعال حقوق کودک بعد از تحمل266 روز بازداشت با وثیقه 500 میلیون تومانی آزاد شده است.

شیوا نظر آهاری در تاریخ 29 آذر 88 در میدان انقلاب و زمانی که به همراه تعدادی از فعالین مدنی و حقوق بشری قصد شرکت در مراسم تدفین آیت الله منتظری را داشت بازداشت شد.

دادگاه این فعال حقوق بشر در تاریخ 13 شهریور 89 به اتهامات تبلیغ علیه نظام، اجتماع و تبانی ، اخلال در نظم عمومی و محاربه در شعبه 26 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیر عباسی برگذار شد که با اعتراضات گسترده بین المللی همراه بود.

Tuesday, September 07, 2010

نامه شیوا خطاب به پدرش: تو یادم دادی که نشکنم پدر

نامه شیوا خطاب به پدرش: تو یادم دادی که نشکنم پدر

Sunday, August 29, 2010

Tuesday, August 24, 2010

زنی را می شناسم من

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد:

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من....

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی ، چه بد بختی

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی



زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد

نمی دانم!

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

زنی را می شناسم من

زنی را....



سيمين بهبهاني

Sunday, August 22, 2010

شیوا نظرآهاری، سَروِ ایستاده


شیوا نظرآهاری، سَروِ ایستاده


شیوا را از زمان نوجوانی اش می شناختم. دختری پرشور، شجاع و متعهد به اعتقاداتش! در این زمانه کم پیدا می شوند که شجاعت و جسارتِ عمل کردن بر مبنایِ باورهایشان را داشته باشند. شیوا در میان ایشان، شجاع ترین است. باید اعتراف کنم زمانی که خبر بازداشت هایش را می شنیدم، در عین تأسف برای نا ملایمتی هایش، بیشتر نگرانِ حال و احوال خانوادهِ بازجویش می شدم که پس از ساعت ها و روزها کوبیدن بر دیوار بتنی، به خانه اش می رفت و دق و دلی شکست اش را بر سر زن و فرزند بیگناه اش خالی می کرد.

او از سال 1381 به کارهای حقوق بشری بخصوص حمایت از زندانیان سیاسی روی آورد. فعالیت خود را از "کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی" آغاز کرد. اما، پس از چند سال، ظرف "کمیته گزارشگران حقوق بشر" و دفاع از کلیه حقوق دمکراتیک انسان ها را برای ادامه مبارزاتش مناسب تر تشخیص داد و تا زمان بازداشت های پی در پی اش در سال گذشته پیگیرانه ادامه داد. و همین پیگیریِ مجدّانهِ او در احقاق حقوق دمکراتیک انسان ها، خاری در چشم مرتجعین فاشیست و مانعی برای پیشبردِ سرکوب هایشان بود. اگر قرار است که خفقان بر این جامعه تحمیل شود، پس شیوا نظرآهاری نباید آزاد باشد تا فریادش صدایِ آزادیخواهان این مرز و بوم باشد.

اگر به زندانیان سیاسی در تمامی زندان های ایران رجوع کنید، به رغم باورها و ایدئولوژی های متنوع شان، یک چیز مشترک دارند. آن هم، شماره تلفن شیوا نظرآهاری است. او، هر روز، ساعت ها به درد دل های ایشان گوش می کرد. از دردهای شکنجه هایشان تا غم های دوری از دوستان و خانواده هایشان و حتی گله های رفیقانه از هم بندی ها و هم سلولی هایشان! او، همراه با دوستان و همکاران خود، که همگی در سال گذشته مورد هجوم وحشیانه و غضب آلود ارتجاع قرار گرفتند، به خانواده های زندانیان سر می زد و مرهمی بر زخم های روحی شان می گذاشت. کودکانِ ایشان را به جای پدر و مادر زندانی شان نوازش می کرد و با سخن گفتن از ارتباط روزمره اش با ایشان به آنها اطمینان می داد که روزی همراه با پدر و مادر به خانه شان وارد خواهد شد. بطور خلاصه بگویم، نزدیکترین معنی برای فرشتگان، پندار و کردار شیوا نظرآهاری است. ممکن است سوأل شود که اگر تا این حد نسبت به او ارادت و محبت داشتم، پس چرا قریب به یکسال در مورد بازداشت اش سکوت کردم؟ در پاسخ، با شرمندگی باید بگویم، می پنداشتم که با علنی نکردنِ میزان نزدیکی و ارادتم به او، حمایت اش می کنم. اما، اینک می فهمم که بزرگی و عمق تأثیر او در زندگی مبارزان و مبارزات مردمی به حدی بیش از من و امثال من است که تماسش با من، به اندازه ارزنی در پرونده سازی علیه او اثر نداشته و ندارد.

ملت آزادهِ ایران!

در روز سیزدهم شهریور ماه، در شعبه 26 دادگاه انقلاب، پرونده او با اتهاماتِ دروغینِ "محاربه" و "تبانی برای ارتکاب به جرم" رسیدگی می شود. من هم مانند وکیل او نگرانِ انتقام مرتجعین از ایستادگیِ چنین سَروِی هستم. بیاییم و دست در دست، از پیگیرترین حامی زندانیان سیاسی حمایت کنیم. امروز نوبت ماست تابا اعلام حمایت و اقدامات خود از سالها کوشش و زحمتِ خستگی ناپذیر او و همراهانش قدردانی کنیم.

بینا داراب زند

24 مرداد ماه 1389