Tuesday, April 08, 2008
یک فعال دیگر کمپین یک میلیون امضا بازداشت شد
اعتصاب هزاران کارگر در هفت تپه
هزاران تن از کارگران شرکت نيشکر هفت تپه، در استان خوزستان، روز سه شنبه ۲۰ فروردين، دست به اعتصاب زدند.
کارگران اعتصابی خواستار پرداخت دستمزد اسفند و پاداش های سال گذشته از سوی مديريت شرکت نيشکر هفت تپه شده اند.
آنها همچنين از مديريت شرکت خواسته اند که رستوران شرکت را که از يک سال قبل تعطيل شده بود، بازگشايی کند. کارگران اعتصابی اشاره می کنند که بر اساس قانون کار، کارفرما بايد يک وعده غذايی در روز را به کارگران بدهد.
هزاران کارگر اين شرکت در دو سال گذشته، بارها اقدام به اعتصاب کرده اند تا حقوق معوقه شان را دريافت کنند.
کوروش، يکی از کارگران اعتصابی، در گفت و گو با راديو فردا، شمار کارگران اعتصابی دو شيفت کاری را بين ۳۰۰۰ تا ۳۵۰۰ نفر برآورد کرد و گفت:«وعده هايی که کارفرما در جريان اعتصاب قبلی کارگران در اسفند سال گذشته به کارگران داده بود، انجام نشدند.»
«نیشکر هفت تپه دولتی است و تاکنون هم دولت نه تنها کمکی به آن نکرده است، بلکه با چشم بر هم گذاشتن بر روی فعاليت مافيای شکر که از خود مسئولان کشور تشکيل شده است و همچنين تعرفه پايين برای واردات شکر، باعث بروز بحران برای کارخانه هايی مانند شرکت نيشکر هفت تپه شده است، تا جايی که حتی امکان پرداخت حقوق و مزايای کارگران خود را ندارند.»
یکی از کارگران نیشکر هفت تپه
وی يکی از دلايل اين موضوع نداشتن بودجه در شرکت نيشکر هفت تپه دانست و افزود:«شرکت دولتی است و تاکنون هم دولت نه تنها کمکی به آن نکرده است، بلکه با چشم بر هم گذاشتن بر روی فعاليت مافيای شکر که از خود مسئولان کشور تشکيل شده است و همچنين تعرفه پايين برای واردات شکر، باعث بروز بحران برای کارخانه هايی مانند شرکت نيشکر هفت تپه شده است، تا جايی که حتی امکان پرداخت حقوق و مزايای کارگران خود را ندارند.»
کارگران اعتصابی شرکت نيشکر هفت تپه دراعتصاب های قبلی خود، که شمار آنها به ۱۲ مورد در حدود دو سال گذشته می رسد، خواستار مبارزه با مافيای شکر درايران از سوی دولت شده اند، زيرا به گفته آنان، اين موضوع باعث رکود و ورشکستگی کارخانه های توليد شکر در ايران شده است.
کوروش در اين ارتباط اشاره کرد که مافيای شکر اين کالا را برای مثال، کيلويی ۲۰۰ تومان وارد می کند، در حالی که توليد يک کيلوگرم شکر برای کارخانه های ايرانی، بين ۴۰۰ تا ۵۰۰ تومان تمام می شود و کارخانه ها موظف هستند که شکر توليدی خود را کيلوگرمی ۳۶۰ تومان بفروشند که برپايه قيمت سال ۱۳۸۳ است.
در همين ارتباط، عباسعلی زالی، وزير پيشين کشاورزی و رييس سابق مرکز آمار ايران، روز ۱۵ اسفند با انتقاد از سياست های دولت محمود احمدی نژاد در زمينه واردات، به روزنامه اعتماد گفت:«واردات بی رويه شکر، ۳۲ کارخانه قند و هفت کارخانه نيشکر را از چرخه توليد خارج کرده است.»
برخوردهای امنيتی – قضايی با کارگران
اعتصاب جديد کارگران شرکت نيشکر هفت تپه در سال ۱۳۸۷، در شرايطی انجام شده است، که برخی از سايت های ايرانی پيش از اين نوشته بودند که اعتراض های اين کارگران، جنبه سياسی و امنيتی يافته است.
در اين خصوص، در جريان اعتصاب های گذشته کارگران شرکت نيشکر هفت تپه که در اکثر موارد، تمامی ۵۰۰۰ کارگر آن را در بر گرفته است، برخوردهای امنيتی – قضايی گسترده ای با نمايندگان و فعالان کارگر انجام شده است. از جمله، فريدون نيکوفر، جليل احمدی، علی نجاتی، نجات دهلی و محمد حيدری، قربانعلی رمضان پور و محمد حيدری مهر به همراه ابوالفضل عابدينی، خبرنگاری که اعتصاب های کارگران را تحت پوشش خبری قرار داده بود، چند ماه پيش بازداشت شدند و پس از سپردن وثيقه، درانتظار حکم دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی هستند.
اما کوروش، کارگر اعتصابی شرکت نيشکر هفت تپه، گفت: « چگونه می توان موضوع کارگری را که سه ماه حقوق نگرفته است، به کارگری که سفره اش در سال شکوفايی و نوآوری، خالی است، امنيتی بدانند و سياسی اش کنند و او را وابسته به اين گروه و يا آن گروه معرفی کنند؟»
به گفته وی، تنها موضوع سياسی در اين ارتباط وجود دارد، آن است که برای سرکوبی مردم و فقيرتر و بدبخت تر کردن کارگران، به آنان انگ سياسی بچسبانند تا بتوانند جلوی حرکت کارگران را بگيرند و مجبورشان کنند که از حق و حقوق خودشان بگذرند.»
Monday, April 07, 2008
به یاد ثمین باغچه بان
بشنوید "نوروز تو راهه" از آلبوم رنگین کمون با صدای منصوره قصری (سوپرانو) و ائولین باغچه بان (متسو سوپرانو)
ثمین رفت. آنقدر آرام و بی هیاهو که صدای رفتنش را هیچکس نشنید. او باغچه بان باغ هزار رنگ و هزار آوای کودکی مان بود. وقتی رفت آنقدر آهسته و بی همهمه رفت که از خیل کودکان به خواب رفته با لالایی رنگین کمونش یکی از خواب نپرید
ثمین رفت. و چه عجیب بود رفتنش چند ساعت مانده به نوروز که آن همه شوقش را داشت. می گفت: "من در هر نوروزی از نو کودک می شوم. پسرکی چهار پنج ساله می شوم. چشمم، گوشم، دماغم، دهانم، و پوستم کودک می شود. صدایم هم کودک می شود."
تو گویی تن خسته از سال ها، این نوروز، دیگر تاب این همه شوق کودکانه را نداشت. می گفت: "در هر نوروزی گوشم پر می شود از صدای جغجغه ها و گنجشک ها ... فرفره چارپر کاغذی می شوم. در باغ کودکستان می لرزم و می چرخم ... و در مشت های کوچکم برای جوجه ها شعر و دانه می برم." گویی این نوروز، آن قلب خسته اما پرمهر را، دیگر، یارای تپیدن به پای چنین تکاپوی کودکانه نبود.
چند ماه پیشتر بود که با او تماس گرفتم. به دنبال فرصتی برای دیدار. صدای جدی اما مهربانش گفت فکر مصاحبه را رها کن. گفت: "در به رویت باز است اگر میهمانی. چایی می نوشیم و صحبتی می کنیم. گفتگو برای این و آن را رها کن اما."
به گمانم خسته بود. نه از کار، شاید از فراموشی دسته جمعی ما. میگفت: "وقتی سرگرم کار هستم دنیا و همه چیز را فراموش می کنم. این به خاطر اهمیت کارم نیست، به خاطر نتیجه ای هم نیست. چون کاری جز کار ندارم کار می کنم."
زندگی سالیان دراز در استانبول، این همه نزدیک و این همه دور از خانه، غمی نهان در او نشانده بود. چند سال پیشتر در نامه ای به یک آشنا نوشته بود: "دلمان برای زندگی گذشته مان و دوستانمان چنان تنگ است که گفتنی نیست. افسوس که مسافرت به ایران و دیدن چهره دوستانمان تقریبا عملی نیست. در آنجا جایی هم برای ماندن نداریم، حتی یک خشت که بتوانیم روی آن بایستیم."
ثمین باغچه بان - که قلبش بیست و نهم اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شش در آستانه هشتاد و سومین نوروز زندگی اش از کار ایستاد - به قول خودش زاده کودکستان پدرش بود.
"پدرم در سال ۱۳۰۱ از شهر زادگاهش ایروان، به سرزمین اجدادیش آذربایجان کوچ کرد ... در تبریز باغچه اطفال تبریز - یا کودکستان - را تاسیس کرد و با الهام از عنوان باغچه اطفال، باغچه بان را به عنوان نام خانوادگی انتخاب کرد."
سه سال بعد از این مهاجرت ثمین در (۱۳۰۴) در تبریز به دنیا آمد، اما اقامت خانواده اش در این شهر نیز دیری نپایید. "من و خواهرم ثمینه، گرچه در تبریز به دنیا آمده بودیم، اما در شیراز چشم به دنیا گشودیم و زبان باز کردیم ... {اما پدرم که در این شهر کودکستان تاسیس کرده بود و برای کودکان شعر و نمایشنامه می نوشت} ... در سال ۱۳۱۱ کودکستان شیراز را به شیراز هدیه کرد و راهی تهران شد."
ثمین تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در تهران گذراند و در حالی که نام پدرش، جبار باغچه بان، رفته رفته به خاطر ابتکار و تلاش بی سابقه اش در آموزش کوکان کر و لال ایرانی شناخته می شد، با بورسی برای تحصیل موسیقی به ترکیه رفت. در استانبول بود که با همسر آینده اش، اولین، آشنا شد. این دو در بازگشت به ایران در مدرسه عالی موسیقی مشغول به کار شدند. ثمین کمپوزیسیون و کونترپوان تدریس می کرد و اولین استاد آواز و پیانو بود.
در کنار کار موسیقی ثمین باغچه بان آثاری از بزرگان ادب ترکیه چون ناظم حکمت را نیز به فارسی برگرداند و او بود که عزیز نسین و طنزهای تلخش را به خوانندگان ایرانی معرفی کرد. در دهه سی و چهل خورشیدی با الهام از موسیقی و آیین های محلی ایران آثار متعددی - از جمله بومی وار - ساخت.
او که عشق به کودکان را از پدر آموخته بود، همچنین به خلق آثاری برای کودکان پرداخت که یک داستان به نام "نوروزها و بادبادک ها" در سال ۱۳۵۴ از سوی شورای کتاب کودک به عنوان کتاب برگزیده شناخته شد. در همین دوران همسر و همراه همیشگی ثمین مامور تشکیل یک گروه کر کودکان می شود.
اولین، همسر او بیش از دویست بچه پرورشگاهی را از شهرها و روستاهای مختلف گرد هم می آورد و آموزش آنها را در شرایطی پی می گیرد که حتی ثمین هم - به اعتراف خودش - در توان یادگیری "حتی یک نت تردید داشته است."
همین گروه کر سه سال بعد بهانه ساختن اثری شد که نام ثمین باغچه بان بیش از هر چیز با آن شناخته می شود: رنگین کمون. این اثر کم نظیر در موسیقی ایران که با اشعار ساده اما با یاد ماندنی خود ثمین همراه است، تنها یک بار و آنهم خارج از ایران ضبط شد. پس از انقلاب سال ۵۷ اگرچه این اثر در داخل ایران تکثیر و توزیع شد، اما از جایگاه رفیع رنگین کمون در ذهن هزاران کودک ایرانی و علاقمند موسیقی، نشان چندانی در زندگی خالق عزلت گزیده اش به چشم نمی آمد.
برای من و هزاران کودک از نسل من، اما، ثمین بیش از این ها بود. او آفریننده دنیای رنگین و آهنگینی بود که، به کودکی، تیرگی و بدصدایی وحشت آور جنگ را - برای چند لحظه ای هم که شده - از یاد کوچکمان می برد. دنیایی که در آن ترس اگر بود، ترس خیس شدن گنجشکی بود که "پر زده و رفته است." و ما دل نگران می خواندیم که "گنجشک اشی مشی ... می ترسم مریض بشی ... تو دشت و تو بیابون ... می باره برف و بارون." آن باغچه بان که رفت، به کودکی مان، خالق جهان پرنغمه و پرنوری بود که غبار و غوغای زندگی بزرگترها را از برابر چشم و گوش کوچکمان می زدود. در این جهان غم اگر بود، غم تب کردن عروسکی بود که "خوابش نمی برد" و ما لالایی ثمین را برایش می خواندیم که "عروسک جون، عروسک جون ... دیگه شب شد لالا ... به قربون دو چشمونت ... لاااالا کن لاااالا." ثمین باغچه بان - با دنیایی که برایمان آفرید - برای من و بسیاری از هم نسلان من، نشانی یکجای همه خاطرات پراکنده ای است که با آن زندگی می کنیم: از "روزهای برفی"، از "ترن های چوبی"، از "باغ درندشتی که پرچین دارد و ایوانش دماوند است"، و سرانجام از "نوروز و نرگس هایش" که بار دیگر "در راه" بود آنگاه که قلب ثمین ایستاد.
رنگین کمون او کودکی ما بود. ما بزرگ شدیم، او رفت. رنگین کمون او اما خواهد ماند تا سال ها - و هر نوروز کودکی کودکان سرزمینش خواهد شد.
روناک و هانا را آزاد کنید
بیش از هفت ماه از بازداشت "روناک صفازاده "و "هانا عبدی" از فعالان جنبش زنان و از اعضای کمپین یک میلیون امضا می گذرد و با وجود پایان یافتن بازجوییها و تشکیل پرونده و ارسال آن به دادگاه، مسئولان قضایی استان کردستان کماکان از آزادی این دو فعال زنان ممانعت به عمل می آورند."روناک صفا زاده "و "هانا عبدی" در سالهای گذشته همچنین با "انجمن زنان آذر مهر سنندج "همکاریهایی داشته اند و فعالیتهای آنها به شکلی مسالمت آمیز و در قالبی فرهنگی، در حوزه های دفاع از زنان و کودکان مشهود بوده است، اما با این وجود، نیروهای امنیتی این دو جوان 21 ساله را به "اقدام علیه امنیت ملی" متهم کرده اند و فعالان حقوق بشر نگرانند که طرح این اتهام و اتهامات سنگین امنیتی علیه ایندو،منجر به ادامه بازداشت آنها و نیز صدور حکمی سنگین برایشان گردد.
ما امضا کنندگان این بیانیه،ضمن اعتراض به ادامه بازداشت "روناک صفازاده" و "هانا عبدی" ،از دستگاه قضایی درخواست می کنیم تا با به رسمیت شناختن همه حقوق انسانی این دو فعال زنان ونیز با در نظر گرفتن فعالیتهای مسالمیت آمیزی که در طی سالهای گذشته در حوزه های اجتماعی داشته اند، دستور توقف بازداشت و آزادی بی قید و شرط آنها را صادرنماید.
شنبه 17 فروردین 1387
برای دیدن اسامی اینجا را کلیک کنید
محمود صالحی آزاد شد
محمود صالحی آزاد شد
امروز ساعت ۱۵ بعد از ظهر آقای محمود صالحی از فعالان جنبش کارگری با سپردن یک سال زندان به خاطر بزرگداشت اول ماه مه سال ۱۳۸۵ ، از زندان آزاد شد. سندیکاری کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه طی پیامی آزادی آقای صالحی را تبریک گفته است. متن این پیام به شرح زیر است:
پیام تبریک به مناسبت آزادی محمود صالحی
محمود صالحی عضو سابق سندیکای کارگران خباز شهر سقز به دلیل اقدام به برگزاری ماسم اول ماه مه در شهر سقز، در سال گذشته بنا به حکم دادگاه انقلاب این شهر بیش از یک سال زندان را تحمل نمود، امروز یکشنبه مورخه ۱۸/۱/ ۱۳۸۷ با قرار وثیقه ۴۰ میلیون تومانی از زندان آزاد شد.
این آزادی را به کارگران ایران و جهان ، خانواده و تمام فعالین کارگری تبریک می گوئیم. امیدواریم که هر چه زودتر شاهد آزادی آقای اسالو رئیس هیات مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد نیز باشیم.
سندیکای کارگران شرکت واحد
اتوبوسرانی تهران و حومه
۱۸/۱/۱۳۸۷
بیانیه بیش از هفتصد دانشجو و فعال زن
ادوار نیوز: بیش از هفتصد دانشجو و فعال زن با انتشار بیانیه ای نسبت به اعمال غیر قانونی سهمیه بندی جنسیتی در دانشگاهها توسط سازمان سنجش، اعتراض کردند.
در بیانیه ای که بیش از چهارصد دانشجوی دختر و فعال زن امضا کرده اند ، آمده است :
سهمیه بندی را به زیان مردان نیز ارزیابی کرده ونسبت به آن اعتراض کردند.متن این بیانیه بدین شرح است :
"برخورداری شهروندان از حقوق و فرصتهای برابر از پایههای عدالت و از پیششرطهای دموکراسی است. رُجحان گروهی بر گروه دیگر و اعطای فرصت و حق ویژه به آن گروه با لحاظ کردن ویژگیهای بیولوژیکی، با معیار عدل و انصاف همخوانی ندارد. همانطور که یک سیاهپوست در تعیین رنگ پوست خود نقشی نداشته و یک بلوچ، نژاد خود را خود تعیین نکرده، یک زن نیز قبل از آنکه پا به جهان هستی بگذارد کروموزومهای جنسیاش را خود انتخاب نکرده است. در نتیجه تفاوت گذاشتن بین سیاهان و سفیدان، بلوچ و فارس و یا زن و مرد و قائل شدن حق و یا فرصت ویژه برای هر کدام دور از عدل و انصاف است. شایستگی یک فرد در جامعه را نه خصوصیات ذاتی و بیولوژیکی آن فرد، که میزان تلاش و بهرهوری او تعیین میکند.
سهمیهبندی جنسیتی از مصادیق رُجحان گروهی بر گروه دیگر با در نظر گرفتن معیارهای بیولوژیکی است. مرکز پژوهشهای مجلس شورای اسلامی در گزارشی که در بهمنماه سال 86 منتشر کرده از اعمال سهمیهبندی جنسیتی در آزمون ورودی مراکز و مؤسسات آموزش عالی خبر داده است. در بخشی از این گزارش آمده:
"سازمان سنجش در سال 1385 (برای 26 رشته) و در 1386 (برای 39 رشته) با اعمال سیاست متناسبسازی آزمون سراسری، ضرایبی را به صورت 30-40 درصد زن 30-40 درصد مرد و مابقی به صورت رقابتی برای «توزیع دانشجویان بر حسب جنسیت» در نظر گرفته است."
گفتنی است که در سالهای گذشته، پسران سهم بیشتری از دانشجویان مقاطع کارشناسی ارشد و دکترا را به خود اختصاص دادهاند. بدیهی است همان طور که در نظر گرفتن سهمیهی ویژه برای دختران در این مقاطع ناعادلانه و ظلم در حق دانشجویان پسر است، در نظر گرفتن سهمیهی ویژه برای پسران شرکت کننده در آزمون سراسری ورودی دانشگاهها نیز ناعادلانه و ظلم در حق آزمون دهندگان دختر است.
دختران، تا پیش از این، در بسیاری از رشتهها بیش از هفتاد درصد از آمار پذیرفتهشدگان را به خود اختصاص میدادند و در نتیجه با در نظر گرفتن سهمیهی 30-40 درصدی، بسیاری از آنان از ادامهی تحصیل محروم میشوند. هر چند که در ظاهر امر، سهمیهبندی جنسیتی به نفع پسران است چرا که به آنان فرصت بیشتری برای ادامهی تحصیل میدهد اما «توزیع دانشجویان بر حسب جنسیت» نه تنها نیمهی مؤنث را دچار خسران خواهد کرد که به نیمهی مذکر جامعه نیز آسیب خواهد رساند. محروم کردن تعدادی از دختران با استعداد برای حضور در دانشگاه و برخورداری از آموزش عالی، مردان جامعه را از خدماتی که آنان میتوانستند به جامعه ارائه دهند محروم میکند.
بیشک یکی از دلایل اِعمال سهمیه بندی جنسیتی – در کنار ناتوانی دولت در ایجاد فرصتهای شغلی – باورِ قانونگزاران به نقشهای کلیشهای زن و مرد است. پافشاری بر نقش «خانهداریِ» زن و «نانآوریِ» مرد، بدون در نظر گرفتن واقعیتهای دنیای متکثر امروز، پر و بال دادن به کلیشههاست. در یک جامعهی کلیشه پرور، زنان و مردان نقشهای از پیش نوشته شده را بازی میکنند و نقابهایی که دیگران ساختهاند را به چهره میاندازند. ناتوانی زن و مرد در ایفای نقشهای از پیش نوشته شده باعث بروز افسردگی و اختلالات روحی و روانی در آنها میشود. کلیشههای جنسیتی، فرصتهای نابرابر را توجیه میکند؛ فرصتهای نابرابر به روابط نابرابر میانجامد و روابط نابرابر به آسیبهای اجتماعی و فرهنگی دامن میزند. وظایف خانه و بیرون از خانه، خانهداری و نانآوری، میبایست به طور مساوی بین مرد و زن تقسیم شود ویا مرد و زن فعالانه در برگزیدن نقشهایشان مشارکت داشته باشند.
سهمیهبندی جنسیتی از آن رو که با عدالت سازگار نیست و همهی شهروندان، اعم از زن و مرد را صدمه می رساند باید با اعتراض مواجه شود. ما دانشجویان پسر دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی نیز همصدا با دانشجویان دختر اعتراض خود را به اعمال سهمیه بندی جنسیتی اعلام میداریم و خواهان آن هستیم که هر کس با توجه به استعداد و تلاش خویش آیندهی خود را رقم بزند."
دانشجویان دختر و فعالین زن امضا کننده بیانیه :
آتوسا جعفری /آتیه یوسفی /آذین انصاری /آذین کمالی روستا /آرزو مرادی /آرنوش تازیکه /آزاده علی جان زاده /آزاده غفاری نیا /آزیتا منوچهری /اشرف زندی /اعظم همتی /افسانه صفدری /الدوز نیک پور /المیرا اکبری مقدم /المیرا علی حسینی /الناز انصاری /الناز بابایی /الهام برزگر /الهام برقانی /الهام دانشمندی /الهام دشتی /الهام دهقانی /الهام سلیمی /الهام غفاریان دانشمند /الهام فرهمند /الهام مختاری /الهه ایمانیان /الهه شاملو /الهه صادقی /الهه قلی زاده /الهه کمالی /انسیه بابایی /انسیه قدسیان /آیدا سعادت /بتول رحیمی /بنفشه حسن پور /بهار بحرینی /بهار بهساز /بهار غلامی /بهار فامیلی /بهار مرادی /بهاره ابن علیان /بهاره میرزا حسین /بهاره نوبخت /بهاره هدایت /بهناز سرکانی /بهناز مهرانی /بیتا طاهباز /پروین اردلان /پروین ذبیهی /پروین رمضانی /پروین ضرابی /پروین محمد پور /پریا زبردست /پریا میرحاج /پریا کریمی نیا /پریسا الوند پور /پریسا تقوی نژاد /پریسا حسینی /پریسا هاشمی /پریسیما پاکروان /پریشاد رهبری /پگاه امیری /پگاه حمزه ای /پهما رنجبر /تارا سپهری فر/تارا کیهانی /تیبا بنیاد /ثریا آزادفر /ثریا قاضی محسنی /ثمره علیزاده /ثنا پارسایی /جمیله حیاتی /حدیث جاودانی /حدیث محمد مرادی /حمیرا نورانی /حوری عبدالرحیم خان /حکیمه میررزایی /خدیجه مقدم /دریا بابازاده /دریا ستایش /دنیا راد /راحله حامدی /راحله حسینی /رازیه رییسی دهکردی /راضیه تاجری /راضیه جوان بخت /رژین شریف /رشدان پیرو /رضوان مقدم /رقیه اسماعیلی /روشنک قریشی /رویا پاکزاد /رویا حکیمی /رکسانا داورپناه /ریحانه فرقدانی /زاهده حیدری /زارا جعفری /زری سالاری /زهرا بابایی /زهرا بایزیدی /زهرا تیموری /زهرا حسینی /زهرا خرسند /زهرا درفشیان /زهرا دشتی /زهرا دواری /زهرا شاه حسینی /زهرا صادقی /زهرا عروجی /زهرا علیزاده /زهرا مقراض گر /زهرا ملک پور /زهرا میری /زهره اسدپور/زهره باقریان مقدم /زهره جعفری /زهره عنایتی /زهره هادیان /زهره واعضیان /زویا امین /زویا سلامتی /زیبا بختیاری /زینب آقا علی خانی /زینب بایزدی /زینب پناه پور /زینب پوررجبی /زینب پیغمبر زاده /زینب ناصری /زینب کاووسی /ژاله سالار /ژیلا ملکی /ژیلا موحد /ژینا مدرس گرجی /ساجده زارع پور /سارا ایمانیان /سارا بورجیان /سارا رجب دوست /سارا رحیمیان /سارا رکنی /سارا شریفی /سارا طاهری پور /سارا فراهانی /سارا لقمانی /سارا مخت /سارا نودهی /ساراسجادینایین /گیسو خوشه چی /ساناز شیرانی /ساناز قاضی زاده /سپیده امیرکان /سپیده متقیان /سپیده وطن خواه /ستاره نژادی /سحر بدری /سحر بهزادی /سحر پرس /سحر جواهری /سحر خلیلی /سحر رضا زاده /سحر سلحشور /سحر شهامت رزم /سحر قراخانی /سحر قنواتی /سحر مفاخری /سحر نگین تاجی /سعیده اسدی پور /سعیده امیدیان /سعیده محمد رایی نایینی /سعیده نادری /سلیمه جلالی نژاد /سمانه اعتصامی /سمانه رحیمیان /سمانه سادات اعرابی /سمانه گلاب /سمانه مرادیانی /سمیرا افشاری /سمیه رستم پور /سمیه رشیدی /سمیه شفیعی /سمیه فروزان /سمیه محمدی /سهیلا پیروی /سهیلا ستاری /سودابه پروانه /سودابه سیرجانی /سونا عدل خواه /سونیا غفاری /سیده طلیعه مرتضوی نژاد /سیما ایمانی /سیما حسین زاده /سیما همایی /سیمین مرعشی /سیمین وخشوپور /شانی شریف /شفق دهقانیان /شقایق امیرشکاری /شقایق درنشان /شهرزاد ال داوود /شهره خالقی /شهره موحدی /شهلا الله یاری /شهلا رشیدی /شهلا نوری /شهیر بامداد /شهین شکاری /شهین غلامی /شهین محمدی /شیدا پورمند /شیدا نجفی /شیرین بیگدلی /شیرین احمدی /شیرین ستوده /شیرین مومنی /شیرین میر لوحی /شیما فرزادمنش /شیما کریمی /شیما یزدی /شیوا اورک /شیوا نظرآهاری /صبری بهمنی /صدف بابازاده /صدف حیدری /صدف نصیرپور /طاهره جلالی /طاهره زحمت کش /طاهره نودهی /طوبا عزیزی /طیبه محمدیان /عادله امینیان /عارفه الیاسی /عارفه چیان /عرفا دانش پور/عطیه داداش زاده /عطیه رضوان /عطیه رنگین کمان /عطیه وحید منش /عطیه کشاورز /عنقا فروغی /غزال کیهان فر /غزالی جوهری /غزل مقصودی /فاطمه اجرلو /فاطمه احمدی /فاطمه اشتیاقی /فاطمه اکبری /فاطمه پیغمبرزاده /فاطمه جبار زاده /فاطمه خانی /فاطمه خیابانی /فاطمه دادبه /فاطمه دانش اموز /فاطمه سعادت /فاطمه سیارپور /فاطمه شعبانی /فاطمه صدوق /فاطمه صمدی /فاطمه فرهنگ خواه /فاطمه مساکی /فاطمه نجاتی /فاطمه نظری مهر /فاطمه هورمنش /فاطمه کلاتهایی /فاطمه یزدانی /فتانه علم شاهی /فتانه یوسف زاده /فخری نامی /فرانک فرید /فرخنده جبار زادگان /فرخنده ه خان جانی /فرزانه اتقایی /فرزانه تکلو /فرزانه جلالی /فرزانه محمودی /فرزانه نبی اللهی /فرزانه هیبتی /فرشته خانی گودرزی /فرشته نصیر زاده /فرناز قدیری جعفربیگلو /فرنوش تهرانی /فروغ شامی /فروغ صفایی /فروغ فرهنگ /فریبا جوادیان /فریبا نعمتی /فریده رستمی /فریده مومنی /فلور عباس نژاد /فهیمه خضر حیدری /فهیمه رضایی /فهیمه ضیایی /فهیمه فیض ابادی /قدسی سرمست /گلناز ملک /گیتا مشایخی /گیتا منوچهری /لادن رهبری /لاله امینی /لوا زند /لیلا ابوالقاسمی فرد /لیلا صحرایی /لیلا نوروزی /لیلا واحد /لیلی فرهاد پور /لیونا عیسی قلیان /مارال کامیاب /ماریا فولادی /ماندانا چترچی /ماندانا داور پناه /ماندانا منوچهری /محبوبه حاج محمد حسینی /محبوبه خدابنده /محبوبه قاسمی /محیا سلیمانی /محیا صمدی قندهاری /محیا قناعی /مرجان بزرگ /مرجان زارع /مرجان فدایی /مرجان نمازی /مرضیه حنفی /مرضیه سیاه مرد /مرضیه شیخ زاده /مریم اخوان طاهری /مریم ایمانی اختیار /مریم بزرگ /مریم پهلوان /مریم ترک /مریم حسینی /مریم حفیظی /مریم رحمانی تهرانی /مریم رضایی /مریم رمضانی /مریم سالاری /مریم سیف /مریم گودرزیان /مریم مالک /مریم مجد /مریم محمدی /مریم نجاتی /مریم نجفیان /مژگان دستوری /مژگان صادقی /مژگان محمدی زاده /معصومه بالدر /معصومه بنی جمالی /معصومه حضرتی فر /معصومه رضایی /معصومه شرقی ثانی /معصومه شکر اللهی /معصومه قلی پور /معصومه لقمانی /معصومه کرامی هومنی /ملوک عزیز زاده /ملیحه رزازان /منا زرگر /منونا جباری /منیره اصفهانی /مهتاب رضوی /مهدیس رهبر /مهدیه گلرو /مهر نوش زنوزی /مهرنوش اسدی پور /مهرنوش حسینی /مهسا احمدیان /مهسا پور هاشم /مهسا جزینی /مهسا رضوی /مهسا علی اکبرزاده /مهسا غلامی /مهسا مختاری /مهسا ملکی /مهسا مهرداد /مهسان بهنود /مهشید راستی /مهشید طاهر زاده /مهناز صقا /مهناز علی محمدی /مهناز محمدی /مهوش دانش پور /مهکامه ابوالفتحی /مونا غفاری /مونا محمد زاده /میترا بیگدلی /میرا قربانی فر /مینا الفی /مینا جعفری /مینا حداد /مینا سادات موسوی /مینا سراییان /مینا نقش نژاد /نادیا قادرلو /نازنین محمد فرداد /ناهید توسلی /ناهید جعفری /ناهید خیرابی /ناهید رمضانی /ناهید میرحاج /ناهید کشاورز /نجمه اسماعیل درجانی /نجمه شیخی /ندا امینی /ندا سلطان محمدی /ندا ناظمی /نرگس بهاری /نرگس دنی /نرگس سلیمان /نرگس طیبات /نسریم چنگیزیان /نسرین افضلی /نسرین فرهومند /نسرین مزرعه /نسرین مشایخی /نسرین نوری /نسیبه خالدی /نسیم سرابندی /نسیم سرکانی /نسیم مقدسی /نعیمه چهار باغی /نفیسه آزاد /نفیسه توحیدی فر /نفیسه نفر /نگار رهبر /نوشین جعفری /نوشین سلیمانی /نیره توحیدی /نیلوفر عبده حق /نیلوفر مهدیان /نیلوفر نیک نام /هاجر کبیری /هانیه بیرامی /هانیه توکلی /هانیه سلیمی /هانیه کاووسی /هدی امینیان /هدی بهمن ضیاری /هدی کیانی راد /هستی خضروی /هنگامه ملکیان /وجیه امیدیان /وحیده مولوی /ویدا خسروی /کبری احمدی /کبری زنگنه /کژال شیخ محمدی /کیانا خسروی زاد /کیمیا سلحشور /یاسمن فیاضی /یاسمن قریشی
دانشجویان پسر امضا کنند بیانیه :
ابراهیم امدادی/ابراهیم رحمتی /ابراهیم عبدالله زاده/احسان جوانمرد/احسان رمضانیان/احسان مازندرانی/احسان موسوی/احمد احمدیان/احمد عشقیار/احمد مرسلی/احمد مطلایی/احمد همدیان/ادریس صالحی/ادریس صالحی گلسفیدی/آرارات راطوسیان/ارسطو شمس/آرش اکبری نیا/آرش صرافی/آرش فارسی/آرش فرزاد/آرش ناطقی/آرش کریمی/آرش کریمی/آرمان اسعد سامانی/آریا بصیرنیا/آسو محمودی/الیاس مصفا/امید ایرانمهر/امید کوهی/امیر حسام صلواتی/امیر دهقانی/امیر رشیدی/امیر رییسیان/امیر زرین/امیر صحرانورد/امیر علیزاده/امیر قنبری/امیر ممتاز/امیرحسین دوانلو/امیرحسین سرحدی/امیرحسین عباسخانی/امیرحسین فتوحی/امیررضا خسروشاهی/امیرهمایون مکتبی/امیر یعقوبعلی/امین قلعه ای/امین محمد حسین نژاد/امین نظری/امین والیان/ایرج جمشیدی/ بابک زمانیان/بابک عطار/بابک فتح اللهی/بردیا توحیدی/بلال مراد ویسی/بهزاد شجاعی/بهزاد مهرداد/بهنام امینی/پارسا کرمانیان/پرهام طربزاده/پژمان موسوی/پوریاآرمان/پویا شجاعی/پویا شجاعی/پویا محزون/پویا هیبت اللهی/پویش عزبزالدین/پیروز داودنیا/پیمان انجیرنی/پیمان مجتهد/توحید رزمی/جابر رحیمی/جادی میرمیرانی/جعفر رسولی/جلال الدین کاویانی/جلال جلالی زاده/جمال عباسی/جمشید آیین دار/جهان عصمتی/جواد تولایی/حامد حسین زاده/حامد موسوی/حجار کبیری/حجت عربی/حسن اکبری نیا/حسن حبیبی/حسن حیدری/حسین رجبی/حسین طالقانی/حمزه عرب زاده/حمید آرزم منش/حمید بهنیا/حمید صمیمی/حمیدرضا کوله بر/خالد محمدیان/خسرو دلیرثانی/داریوش کریمی/رامین علیزاده/رحیم حسنی تبار/رحیم نعمتی/رشید اسماعیل پور/رشید اسماعیلی/رضا جاویدان/رضا جعفریان/رضا دهقان/روح الله زالی مقدم/روزبه ذبیحیان/روزبه کریمی/زانیاراحمدی/سپهر صمیمی/ستار سلطانی/سجاد سید ناصرالدین/سجاد مالکی/سجاد نیک نام/سعيد آبچر /سعید شعبانی رکن وفا/سعید قاسمی نژاد/سعید محسن زاده/سعید کلانکی/سلام قادری/سلیمان محمدی/سهیل آصفی/سورنا هاشمی/سیاوش حاتم/سیاوش خدایی/سید حسن طباطبایی/سید حسین سیدوکیلی/سیروس حسینی/سینا انصاری/شاهين زينعلي/شهاب الدین شیخی/شهرام آقامیرشیرازی/شیرکوجیهانی/صادق شجاعی/صادق فدایی/صالح رضایی/طه سلمان/عادل بهرامی/عباس پشمی/عباس قاسميان/عزت الله تربتی/علی اجاقی/علی اکبر محمدزاده/علی بیگلری /علی تهرانچی /علی خزایی /علی رمضانی /علی روزبهانی /علی سیدی /علی شجاعی /علی صفایی مقدم /علی عبدی /علی عزیزی /علی قلی زاده /علی قلیزاده /علی ملیحی /علی مهین فلاح /علی نیکو نسبتی /علی وفقی /علی کلایی /علیرضا اخوان /علیرضا باغی /علیرضا باقی /علیرضا رییسی /علیرضا غلامحسینی /علیرضا منوچهری /علیرضافخر /غفور محمدی /غلامرضا هزاوه / فاضل مهدوی /فراز یکتا /فرزاد مشیری /فرزام اردلان /فرشاد قربانپور /فرین حسین روحانیان /فواد یار احمدی /قاسم قابل /مازیار اعتصامی /مازیار سمیعی /مازیار کریمی /مانی حکیم /مجتبي باستاني /مجتبی بیات /مجتبی رزمی /مجتبی سمیع نژاد /مجید اسدی /مجید رمضانی /مجید رمضانی گلدیانی /مجید شیخ پور /مجید شیرازی /مجید نشاسته ریز /مجیدرمضانی /محسن خسروی /محسن شهریاری /محسن مالجو /محسن کنعانی /محمد اسماعیل سلیمان پور /محمد آوخ /محمد تقدیری /محمد حسن رحیمی /محمد حسین ساغری چی /محمد حسین عرب زاده /محمد رخشان /محمد رضا سرلک /محمد رضا موسوی /محمد روان /محمد زرین /محمد شاملو /محمد شوراب /محمد صیادی /محمد /محسن کاظم زاده /محمد مهدی احمدیان /محمد موسوی /محمد نوراللهی /محمد هاشمی /محمد کامرانی /محمدرضا کشاورز /محی الدین آزادی /محمد حسین ساغرچی /مرتضی سمیاری /مرتضی شکری زاده /مسعود آذین /مسعود بربر /مسعود حبیبی /مسعود رحمانی /مسعود شکری /مسعود عسگرپور /مصطفی حسنی / معین صبری /معین مجابی /مهدی اسدنژاد /مهدی افشار نیک /مهدی امیریان /مهدی حسینی مطلقی /مهدی حیدری /مهدی سعیدپور /مهدی عربشاهی /مهدی قاطعی /مهران موسوی /مهرداد بزرگ /مهرداد پزشکپور /مهردادقاسمی /میلاد اکبری /میلاد موسوی /ناصرصالحی /نریمان غلامی /نریمان مصظفوی /نصور رهبر /نوید فرجزاده /نیما اسلامیه /نیما قاسمی /هادی غفاری /هیروزبیری /وحید غفاری نیا /وحید نبوی /کارن جواهریان /کاظم رنجبر /کاظم علمداری /کامران طاهباز /کاوه رضایی /کاوه مظفری /کاوه موسوی /کاوه کرمانشاهی /کوروش جنتی /کوروش دانشیار /کیوان صانعی /کیومرث حکیم /کیومرث صانعی /یادگار صالح /یاسر عزیز/یحیی غلامی /یوسف صفاری
Saturday, April 05, 2008
سازمان ملل متحد: زنان در سراسر جهان با تبعیض روبرو هستند

اجرای حکم اعدام سه زن در زندان اوین به آنها ابلاغ شده
Friday, April 04, 2008
روزهای بی رحم زندگی و یا؟!
زندگی گاهی روزهای خوشش را در پس یک سختی بزرگ پنهان می کند تا نتوانی با زور آن را به چنگ آوری... گاهی خوشی هایش آنقدر کوتاه می شود تا به تو بفهاند که روزها در گذر است و خواهی رفت... و خواهیم رفت...
کودکان، این پرنده های کوچک زندگی، را عاشقانه دوست داریم و لذت با آنها بودن را همیشه احساس می کنیم. آنها شاید تنها کسانی باشند که عشقشان پاک است، مهرشان و لبخندهایشان صمیمی، شاید تنها کسانی باشند که بی ادعا دوستمان خواهند داشت و نگاهشان هرگز آلوده به دوست نداشتن ها نیست...
باور کردنش سخت است که در دنیای ما بزرگترها آدم هایی پیدا می شوند که این گل های معصوم و دوست داشتنی را آلوده به روزهایی می کنند که شاید هرگز بازگشتی برایش نباشد. در این دنیا،کودکان، معصومانه قربانی می شوند و باید تاوان روزهایی را پس بدهند که بزرگترها عاجزند از پس دادن آن...
تا به حال شنیده اید که پدری برای خاطر یک مشت اسکناس بی ارزش دختر بچه 4 ساله خود را بفروشد؟ آن هم برای سوء استفاده از جسم او؟ تا به حال شنیده اید که دختر معصوم 7 ساله را بفروشند و برای فروش او بالای نامش بنویسند: برای دوستداران سکس با کودکان!
کسی می داند که در این دنیا چه خبر است؟ کسی می داند که این همه نامردی و ریا برای چه اتفاق می افتد؟
کودکی که باید در آغوش گرم مادر باشد و با کودکی هایش کودکی کند، کودکی که باید با بادبادک هایی که می سازد عاشقانه بازی کند چرا باید به دست نا اهلانی بیفتد که روزهای زندگی اش را از او بگیرند تا نان آور خانه باشد آن هم با چه کارهایی...باور کردنش سخت است اما در همین نزدیکی ها، کودکانی خرید و فروش می شوند و به آن سوی مرزها می روند تا در آغوش مردانی جا بگیرند که هرگز از زندگی و انسانیت چیزی نمی دانند، هرگز از کودکی چیزی نمی فهمند و هرگز دل نمی سوزانند برای دختر بچه ای که دردآور می گرید...
دختر بچه چهار ساله چه می داند که دست سرنوشت چه روزهای شومی را برایش ورق زده است، چه می داند که تعارف یک شکلات او را به کجا خواهد برد؟
می دانم که همان کودک شاید روزی بزرگترین بدی ها را مرتکب شود! اما در آن صورت آیا کسی به گذشته شومش نگاهی خواهد کرد؟ آیا کسی از او خواهد پرسید کودکی هایت را چگونه از دست دادی؟
هرگز از او نخواهند پرسید که دامان مادر و پدر را چگونه از کف دادی...
برای گفتن و نوشتن آنقدر حرف زیاد است که نمی دانم از کجا و چگونه بنویسم اما بسنده می کنم به همین خطوط. اما خدا می داند که این روزها چقدر برایم دردناک است و چقدر دیدن واقعیاتی که خیلی ها از آن بی خبرند، افکارم را مشوش ساخته است...
خودتان قضاوت کنید و ببینید؟!
آیا یک پدر و مادر حاضر به فروش کودک معصوم خود می شود؟ آن هم برای چنان منظوری؟
حال هر چقدر هم گرسنه باشند. هر چقدر هم بیچارگی احاطه شان کرده باشد... باور نمی کنم که هیچ راهی برای سیر کردن شکمشان نیست... باور نمی کنم آنقدر ناتوان باشند از کار... همیشه راهی هست، همیشه...
چه کسی جوابگوی معصومیت از دست رفته همه کودکانی می شود که نان آور خانه های محقر شده اند؟
Thursday, April 03, 2008
درخواست کمک برای نجات جان یک زن محکوم به اعدام
اعددرخواست کمک برای نجات جان یک زن محکوم به اعدام
رم مهدوی، زنی که در سال 82 به کمک یک مرد دیگر شوهر 74 ساله خود را که نزدیک به 50 سال از وی بزرگتر بوده به قتل رسانده با تأیید حکم صادره در دیوان عالی کشور و ارسال آن جهت استیذان رئیس قوه قضاییه در معرض اعدام قرار دارد.وی در نامه ای که اخیراً منتشر کرده جهت پرداخت دیه و رهایی از اعدام درخواست کمک نموده است. متن نامه به شرح زیر است:باسلام و احتراماحتراماً بدین وسیله به استحضار می رسانم اینجانبه، زندانی، "الف.م"، 32 ساله به اتهام قتل شوهر 74 ساله ام مدت چهار سال و نیم در زندان اوین بسر می برم. آنچنانکه شنیده ام اوایل سال 87، اجرای حکم اعدام را در پیش رو دارم.شاکیان پرونده ام شرط گذاشته اند که با دریافت مبلغ 60 میلیون تومان، رضایت خود را اعلام کنند. اما من و خانواده ام فاقد استطاعت مالی برای پرداخت این مبلغ به شاکیان هستیم و نمی توانیم این مبلغ را تهیه نماییم. دارای یک دختر 17 ساله هستم و همچنین دچار بیماری صرع می باشم . دخترم اکنون مشغول به تحصیل بوده و نیاز زیادی به حضور مادر دارد. اما متاسفانه در این مدت فقط یک بار توانسته ایم همدیگر را ببینیم. دخترم به کسی جز من نمی تواند اتکا کند و با مرگ من، تکیه گاهش را از دست خواهد داد.لذا خواهشمندم چنانچه در توان و امکان مالی شما مردم عزیز باشد، برای زنده ماندن این حقیر کمک مالی نمایید.با احتراممیم. الفجهت جمع آوری کمک برای پرداخت دیه این زندانی و از آنجا که به شناسنامه وی دسترسی وجود ندارد، شماره حسابی توسط وکیل وی افتتاح شده است.شماره 0302917750001 حساب سیبا نزد شعبه مبارزان بانک ملی، به نام وکیل پرونده، مینا جعفری آماده دریافت کمک های انسان دوستانه به منظور نجات جان این زن است.
Tuesday, April 01, 2008
آدم شدی...؟ نع
تا آن بهشت خیالی
درجازدن، نرسیدن!
هرجا که معرکه دیدی
رفتی وجامه دریدی
حاشا کرامت برگی
پوشای جامه دریدن!
تا آستانه پیری
جان کنده ای که نمیری
یک دم بمیر! که سخت است
زهرمدام چشیدن
رامت نکرده سواری
برگرده زخم که داری
ای اسب فاخرمیدان
حیف ازتوبارکشیدن!
************
آدم شدم، نشدم، نع!
چون گوسفند به مرتع
خواندم ترانه "بع بع "
کردم نشاط چریدن....
ازگله گرگ بسی خورد
وزمانده دزد بسی برد
من گرم دنبه تکانی
دیدم چنان که ندیدن
قصاب می رسد ازراه
درمشت تیغه ی خون خواه
من سرنهاده به درگاه
آماده بهربریدن
کو آن نماد دلیری
آن شیردرخورشیری
خورشیدازپس پشتش
برکرده سر به دمیدن ؟
شیطان شدن خوشم آید
آتش مزاج که باید
برخاک سجده نکردن
غیرازخدا نگزیدن
Monday, March 31, 2008
Thursday, March 27, 2008
Thursday, March 20, 2008
Wednesday, March 19, 2008
عیدانه

بنفشه ها را چند روزی به عید مانده مادربزرگ می گفت که با جعبه به داخل حیاط بیاورند و ردیف کنارهم بچینند. بعد خودش هم آستین بالا می زد و با کمک باغبان نوروزی، و گاه با کمک پدر، دوب اغچه موازی را پراز بنفشه های رنگی می کرد. با قیافه ای جدی و تا حدی اخمو بیلچه کوچک را حرکت می داد و گل می کاشت. حتی لبخند هم نمی زد، نه انگار که برای نوروز است انگار که روزی است از پی روزهای دیگر، فقط ازآن روز دیگر توپ بازی در حیاط ممنوع اعلام می شد مباد که بنفشه ها له و آزرده شوند....
ماهی گلی هم می خرید و می گذاشت روی طاقچه و دل گربه های توی حیاط را آب می کرد تا روزی که عید تمام می شد و بالاخره تصمیم می گرفت ماهی ها را به حوض بیاندازد. روزهای آخر عید دیگر بنفشه ها رنگ و بو و تروتازگی شان را از دست می دادند اما وقتی ماهی گلی می رفت توی حوضی که وسط دو باغچه قرار داشت، انگار دوباره توی باغچه ها بنفشه می رویید و انگار با صدای شلپ شلپ آب حوض صدای خنده باغچه را هم می شنیدیم.
گربه های حیاط هم البته بیکار نمی ماندند و از همان اول کمین می کردند تا که سر مادربزرگ را دور می دیدند و ..."هام "... ماهی ها از توی حوض ناپدید می شدند.
گربه های حیاط مادربزرگ هرسال کمی با تاخیر ماهی عیدشان را می خوردند اما بالاخره می خوردند یعنی حتی گربه ها هم رزق و روزی و شادی شان تعریف شده و معلوم بود!
این دغدغه های از اول تا آخر نوروز بود درکنار چیزهای دیگری مثل رخت و لباس عید و اسکناس نو و معطلی توی صف حمام نمره و شست و شوی دستپاچه تن و بدن که به موقع به سال تحویل برسیم و پای سفره بنشینیم تا که "مادری" بلافاصله پس از تحویل سال در حیاط را باز کند و بیرون بزند و جختی برگردد و کوبه در را بلند به صدا در آورد تا ما بپرسیم: کیه؟ و او بگوید: سلامتی، تندرستی .... و ما با خنده در را بازکنیم و او با تمام پادرد و کمردردش برایمان سلامتی و تندرستی بیاورد تا مبادا کسی زودتر از او وارد شود و قدم خیر نباشد و سال نو را با مریضی و نا سلامتی شروع کنیم! بعد از آن نوروزنامه خوانی بود و تعبیرهای پدربزرگ و چشم غره های مادر و مادربزرگ که همان روز اول عید از قحطی و جنگ و کشتار جلوی بچه ها چیزی نگویید. و بعد هم هر کسی خستگی خانه تکانی و خرید شب عید را به وسع خود با میهمانی و مسافرت و سینما و پارک از تن به در می کرد.
سیزده به در که می رسید و به دشت و کوه می زدیم که نحسی دور کنیم و دل سبزی به خانه هایمان بیاوریم ... این همه ی عیدمان بود و دید و بازدید هایمان و سفرهایمان حتی، چه دل شادی داشتیم اما .... هرچند پدربزرگ از همان روز اول به سنت روحیه معترض و مبارزاتی اش با لحنی محکم و البته مهربان در سخنان مهر آمیزش از ما می خواست که خدا را شکر کنیم و به یاد خانواده هایی باشیم که الان نه لباس نو دارند و نه سبزی پلو ماهی و نه ... خلاصه کوفتمان می کرد که مباد مردم ستم کش و فقیر را از یاد ببریم این هم می شد مبارزه اجتماعی مان. و برادر بزرگ هم زمانی که بزرگتر شده بود، بعدها آن قدر بزرگ شد که هیچ گاه پیر و فرتوت نشد و سرحال و قبراق "درخشید و جست و رفت " [1].... ، سخنان پدربزرگ را با این جمله تکمیل می کرد که: "عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد " و این هم می شد شعار و میتینگ خیابانی مان و... خلاص! حالا دیگر اینکه پدر و مادر و برادر و پدربزرگ و... چه می کردند و نمی کردند ربطی به عید و ماهی گلی و بنفشه نداشت. عید در خانه ها به راه بود و بچه ها خوشحال و مبارزه هم بفهمی نفهمی درجریان!
بعد جوان های بزرگ تر شده، و ما که جوان شده بودیم، به خیابان ها آمدیم تا جهان را آنچنان که میلمان بود دگرگون کنیم و مبارزه رو بود و فراگیر و جهانگیر.
...انگار کسی داشت خاطراتش را تعریف می کرد یا که خواب می دیدم که کسی خاطراتش را تعریف می کند.هر چه بود با صدای "نسرین ستوده" به خود آمدم که داشت به راننده نشانی می داد و بعد صدای "نیما"ی شیرخوار که نق کوتاه و معصومانه ای زد و زود خاموش شد. انگار کسی به او گفته بود که کاروان پیشواز نوروزی را نباید با گریه و زاری متوقف کند .... راستی نسرین چگونه به استقبال نوروز رفته بود ؟ خانه تکانی کرده بود ؟ "مهراوه "کوچولو پیراهن عیدش را خریده بود؟ بنفشه ها، داستان بنفشه ها به کجا رسید؟ اصلا هنوز باغچه ای برای رویاندن به جا مانده؟ ....
اما نمی دانم از چه سالی باغچه ها بی بنفشه ماند و دخترکان نوروز بدون پیراهن های رنگ وارنگ، از ترس جرائم منکراتی، به عید دیدنی نرفتند و خانه نشین شدند؟
از چه سالی جنگ و خشونت و تهدید و ارعاب نوروز را با خود برد؟ از چه سالی بی نیاز به جمله تکراری پدربزرگ به میزان فقر و بیچارگی مردم ملموس و عریان پی بردیم؟ از چه سالی نیمی از مردم هفت سین شان را پشت درهای زندان و گورستان ها پهن کردند؟ از چه سالی کسی کوبه در خانه ای را نزد تا سلامتی و تندرستی بیاورد، که موشک های عراقی صدام پیش از آنها پیام را رسانیده بود؟ از چه سالی نیمی از پدر و مادرها در صف های طولانی پستخانه، نوروز را برای فرزندان دور از دیارشان پست کردند و نیمی دیگر نیز در صفوفی طولانی، ارزاق کوپنی عید را کمی دیرتر از موعد برای فرزندانشان به خانه بردند؟ و از چه سالی ماهی های گلی پیش از آنکه در حوض آبی به دام گربه ها بیفتند خود را به جویباری رساندند که راه به رودخانه های پرخروش می برد؟ به راستی از چه سالی بود؟
... انگار کسی داشت از من می پرسید یا من انگار از کسی می پرسیدم که با صدای خرخر آرام بامداد که درصندلی عقب اتومبیل در کنارم به خواب رفته بود به خود آمدم، چقدر آرام خوابیده بود. بعد از مدت ها بلاتکلیفی و روی پا بودن حالا دیگر خیالش راحت شده بود. یکی دوسالی است که حتی درخانه مان به این آرامی نخوابیده؛ حالا آرام بود و خیالش راحت. دست کم این بار مادرش را خود از فرودگاه به خانه می برد؛ پس امسال به از پارسال بود!! یادم باشد بگویم گندم ها را امسال او در آب بریزد که امسالش به از پارسالش بود... راستی دانه ها کی سبز می شوند جوان ؟
.... و جوان ها چند سال پیش که ازنو به میدان آمدند تا دنیا را به میل خود دگرگون کنند باز از همه بیشتر بودند، قیامت کرده بودند و دل به غوغا سپرده بودند تا که شاید آرامش را میهمان سالیان بعد کنند و ما را نیز میزبان مدنیتی که سالیان سال از آن دور بوده ایم و از همان سالها بود که به یمن حضور پررنگ جوانان و زنان، آرامش "کم کمک" می آمد و دریغ که "پر پرک" می رفت... !
سالهایی که از پایان چله کوچک و با نزدیک شدن "اسفندگان" زنان تلاشگر و امیدوار ازنو "بهاره" می زدند. بهاره ی جور کردن سور و ساتی بزرگ و همه گیر به چند بهانه و علت: پنجم اسفند، همان اسفندارمذگان که روز زن در ایران باستان است؛ هفدهم اسفند که هشتم مارس و همان روز جهانی زن است و پاسداشت آن نه تنها جشن، که تاکیدی است از آن چه که به دست آورده ایم و آنچه که باید به دست بیاوریم؛ چهارشنبه سوری که جشن آتش است و بربام ها و صحن خانه ها آتش می افروزند تا که راهنمای "فروهرها"(2) باشد که به زمین می آیند تا راه خاندان خود را بازیابند؛ آخرین پنجشنبه و جمعه سال که عید مردگان است و بازمانده آیین های نیاپرستی در ایران باستان و بهانه ای برای همدلی؛... و سرانجام نوروز، نوروز کهن و زیبا که بهار را نوید می دهد و نو شدن خان و مان و دل و دیده و اندیشه هایمان را .....
راستی، مادربزرگ که گاه بنفشه کاشتن آن همه جدی بود و اخم می کرد به کدام یک از اینها بیشتر می اندیشید؟ و کدام را به دیگری برتری می داد؟ اصلا دغدغه هایش با دغدغه ها و وظایف ما یکی بود؟ به همین زیادی و سنگینی؟ پس چرا مثل ما نمی خندید؟ و گاهی حتی غر هم می زد؟ و ما که پس از او به نوروز و نوروزخوانی دیگری رسیدیم و عیدمان را با جشن ها و حکایات ملل دیگر آمیختیم و بارهایی گران بر شانه نهادیم هیچگاه غر نزدیم و اخم نکردیم. سنت است این یا مدرنیسم که این طور درگیرمان می کند و در کنار همه کارهایمان به نوروز هم می اندیشیم و سعی به شادی می کنیم و مثل مادربزرگ اخم نمی کنیم؟ با صدای بلند می خندیم و گاه نیز پنهان و آشکار گریه می کنیم اما اخم نمی کنیم. درکنار تمامی نگرانی ها و دغدغه ها، شادمانی را هم باید به خانه ببریم و بهانه دست کسی ندهیم! اما درعوض خیلی ها در این سال ها به ما اخم کرده اند و ما خندان تر شدیم. آنها که سالی تهدید کردند و سالی کتک زدند و سالی زندانی و سالی ممنو ع الخروج، آنها که سالی نصیحت کردند و سالی توصیه و سالی گله وشکایت ... آنها که سالی درکنارمان بودند و سالی درمقابل و سالی دور ،خیلی دور.... آنها که سالیان سال کنارشان بودیم و هیچ طلب نکردیم و حالا دیگر بدون مطالبه هم برآشفته شان می کنیم و خانه شان را "شب عیدی " تشنج زا کرده ایم ... هر اسفند و هر نوروز خیلی ها به ما اخم و تخم می کنند و ما همچنان بهاره می زنیم که "نوسالی" در راه است.
... انگار کسی داشت درددل می کرد یا که من برای کسی درد دل می کردم، که شنیدم مرد جوانی در خیابان ندا سرداده بود که: "هفت سین عید یادت نره".... نگاه کردم، بساط هفت سین می فروخت. همان هفت سین که تمثیلی است از هفت ایزد دین مزدیسنا: سمنو، که نماد زایش و باروری گیاهان توسط " فروهر" است؛ سنجد که عطر شکوفه اش سر چشمه دلدادگی است؛ سماق که چاشنی زندگی است؛ سرکه که ابزار گندزدایی است؛ سکه که نماد رونق و شهریاری است؛ سیب سرخ که نماد سپندارمزد است و فروتنی؛ سبزه و آب که نماد برکت است و روشنی و ماهی، ماهی سرخ که حیات است و جنبندگی ....
اما چیزی کم بود. آنچه ما خود از سال پیش به بساط نوروزی مان افزوده بودیم در بساط مرد جوان به چشم نمی خورد . به زبانم آمد بگویم که آقا "هفت حین " هم می فروشید؟ و بلافاصله به خود نهیب زدم که نه، بی تردید این خریدی است که هزینه اش در بازار نوروزی پرداخت نمی شود. هزینه اش تنها از جان بر می آید و دل، و حتی بسی بیش از آن! انگار جوانک در چشمان خیره ام چیزی خوانده بود و در پاسخ به نگاه همان چشمان بود که انگار گفت: "زنک شب عیدی بهاره می زند".
راست می گفت؛ از پارسال بهاره ای برای بساط دیگر زدیم و سفره "هفت حین " کمپین را نیز میهمان رسم و رسوم دیرینه کردیم هرچند در بساط هیچ دکانی یافت می نشد و خود به جان بایست می خریدیم: حق تابعیت، حق ازدواج، حق شهادت، حق طلاق، حق حضانت، حق ارث، حق ولایت ... انگار کسی داشت لایحه قانون بی تبعیض را می خواند، یا که من انگار لایحه خوانی می کردم که صدایی به راننده گفت لطفا نگهدارید رسیدیم .... .
نسرین و نیما پیش از این رسیده بودند و لابد مهراوه از بازگشت خیلی خیلی زود هنگام مادر و برادرکوچکش از سفر خوشحال شده بود. هرچند جشن روزجهانی زن میزبانان برگزار نشد اما درعوض ارزش و بهای این روز را هیچ گاه فراموش نخواهند کرد. مهراوه لابد این بازگشت زود هنگام را به حساب شگون نوروزی گذاشته، اما من این را به حساب پایداری و مرام مادرش می گذارم که در اعتراض به ممنوع الخروج شدن همسفر و موکل خود، داوطلبانه از سفر چشم پوشید. به هرحساب، عید مهراوه پیش از موعد رسیده بود و من نیز باید سور و سات عید خانه را به پا می کردم، پس آستین بالا می زنم و مانند همه زنان ایرانی به استقبال نوروز می روم .
.... انگار صدای زنانی که در تمامی این سال ها و همه این اسفندها در کنار هم بودیم به گوشم می رسید یا که صدای خودم بود که به مادر بزرگ می گفت:
ما نیز، هرنوروز بنفشه می کاریم اما اخم نمی کنیم ؛ بنفشه های ما با چرخش های بازیگوشانه هیچ توپی له و آزرده نمی شوند که در باغچه دل می کاریمشان و این سرسبزترین باغچه ای است که در این روزگار می توان نشانی از آن گرفت.
ما نیز، هر نوروز ماهی گلی می خریم اما هیچ گربه ای را به وسوسه نمی اندازیم، که ماهی های کوچک ما این سالها راه جویبار را به روشنی شناخته اند.
ما نیز، هر نوروز به یاد مردم رنج دیده هستیم اما فقط به غمخواری ننشستیم و پا به پایشان برای رسیدن به برابری تلاش می کنیم و از پا نمی نشینیم.
ما نیز ، "نوروزنامه" می خوانیم اما از هیچ واقعه ای به دل بد راه نمی دهیم که عید " آسیایی" را نیک شناختیم و دل قوی کرده ایم در این سال های کبیسه
Tuesday, March 18, 2008
سال نو، سال عزم مشترک براي ايران دموکراتيک

آرزوي ما ديدن روزي است که همهء ما از هر مليت، قوميت، جنسيت، انديشه و سن و سال در کنار هم در ايراني آزاد و آباد دست در دست هم در کوي و برزن پايکوبان و دستافشان مراسم نوروزي را از چهارشنبه سوري تا سيزده به درجشن بگيريم و فرا رسيدن هر بهار را وسيله و وثيقهاي براي تجديد عهد و پيمان خود با يکديگر و وقف انديشهپردازي براي توسعه و پيشرفت عادلانه و هدفمند ميهن مشترکمان سازيم. ما بدان واقفيم که تحقق اين آرزوي بزرگ همهء ما در گروي دگرگونيهاي بزرگ در ميهن ماست. اما باور نيز داريم که عزم مشترک همهء ما ايرانيان آزاديخواه تنها عامل اين دگرگونيهاي عظيم تواند بود و بايد باشد.
شيشهء عمر ديو استبداد ديني و غيرديني تنها با نيروي متحد آزاديخواهي مردم شکستني است. ما اين گوهر را توانيم در مشت گرفت.
بهاران خجسته باد













.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)


درباره من




